موفقیت اتفاقی نیست بلکه در ته یک بشکه پر از لجن است! (قسمت اول)   

اول از همه سلام! دوم هم تشکر از معرفت بالای خواننده های این وبلاگه که هنوز بعد از یک سال آپ دیت نشدن٬ اینحا رو میخونن و بعضا با ایمیلهاشون من رو مورد لطف قرار میدهند. واقعش «من اینهمه نیستم!»

من به هر حال در طی این یک ساله و سه ماهی که اینجا آپدیت نشده در حد جنون آمیزی گرفتار بودم. ولی یه چیزی که من رو واداشت تا دوباره اینجا پست بذارم٬ دو سه تا ایمیلی بود که در طی یک ماه گذشته به مناسبت سالگرد آزمون استخدامی شرکت نفت و کنکور٬ بعضی دوستان فرستادن. یکی از طرف دوست خوبی که حدود یه ماه پیش و شاید بیشتر اومد و من فرصت نکردم بهش جواب بدم و هم چنین دو تا ایمیل دیگه با مضمون مشابه که از طرف دوست دیگه اومد و پرسیده بودن که سرکار رفتن بهتره یا چسبیدن به کنکور فوق و اینها:

"راستش من با چند واحد دیگر فارغ اتحصیل می شوم. برای خواندن کنکور نه انگیزه دارم و نه انرژی. با این حال خیلی ها می گویند اگر همین الان ادامه ندهی بعد کار سخت تری داری برای قبول شدن.راستش در این 4 سال فقط فرمول خوانده ایم و رابطه.تئوری و پر از فرضیات. و این با روحیه من که دنبال کاربرد خوانده ها هستم جور در نمی آید.نمی خواهم ارشد را هم مثل کارشناسی همراه جو بروم بدون هیچ دیدی. از وضعیت بازار کار برای یک تازه فارغ اتحصیل و فرصت های شغلی هم خبر ندارم.اگر می توانید در این باره راهنماییم کنید".

یا:

"من آزمون شرکت نفت قبول شدم ولی کنکور نتیجه خوبی نیاوردم! نظرت چیه که بشینم برای کنکور سال دیگه بخونم یا اینکه برم شرکت نفت؟"

یکی از دلایلی که طول کشید تا من این متنی رو که خواهید خوند، اینجا بذارم این بود که میخواستم اصطلاحا "فاندامنتال" جواب بدم. چون با خوندن پستهای قبلی همین وبلاگ احساس کردم جواب به این سوالها تا حدی داده شده٬ ولی شاید خیلی قانع کننده نبوده. پس من با اجازه سوالهای بالا رو موکول میکنم به جواب یه سوال کلیشه‌ای٬ ابتدایی و در عین حال مهم و سخت:

«ما در زندگی از خودمون چه انتظاری داریم و به کجا می‌خواهیم برویم؟»

این سوال مهمی هست. خیلی از ما ها فکر میکنیم که جوابش رو میدونیم و یا اینکه میدانیم که به این سوال پاسخی ندادیم ولی هر چی جوابش رو تا میشه به تاخیر بندازیم. من خودم چیزی که فهمیدم اینکه جواب به این سوال واقعا مهم و مستلزم اینه که ادم با خودش رک و راست باشه. چون برای اینکه بشه به سوال جواب صریحی داد داشتن این قابلیته که فرد بتونه رو خیلی از چیزهایی که تو زندگی دوست داره خط بکشه تا به یه هدف بالاتر برسه. یعنی به نظر من مثل آدمها و خواسته‌هاشون،‌ مثل پرنده‌ها و بچه هاشونه. بعضی ها عقاب هستن که چندتا جوجه دارن ولی به یکی بیشتر غذا نمیدن و اینطوری میشه که بقیه ضعیف و ضعیف‌تر میشن به حدی که این جوجه قویتره اونها رو جای غذاش میخوره! این ظاهرش خشنه٬ ولی نتیجه یه عقابیه که چشمش پشه رو روی زمین میبینه و میتونه با سرعت 360 کیلومتر بر ساعت به سمت شکارش شیرجه بره! بعضی‌ها هم مرغ هستن،  یه گله جوجه راه میندازن دنبالشون میرن تو خاک و خلها میگردن دنبال کرم و تهش خیلی بشه، جوجه مرغه میشه یکی مثل ننه‌اش!! حالا در مثل مناقشه نیست ولی به روشن شدن بحث و تکلیف آدم خیلی کمک میکنه...

گاهی هم البته این هست که آدم نمیتونه هدفش یا خواسته اش رو تعیین کنه ولی حداقل میتونه اونطوری که دوست داره زندگی کنه رو انتخاب کنه و سعی کنه که همونطور زندگی کنه یا سعی کنه اون طوری تلاش بکنه که یه روز بتونه همون شکلی که دوست داره زندگی کنه. به این شکل تلاش به صرف خودش ارزشمند و لذت‌بخش خواهد بود و صد البته هدفمند و پر از انگیزه٬ پر از انرژی و بدون دو به شک بودن

من چیزهایی رو میتونم بگم که تو زندگی خودم بوده و ریشه‌گرفته از نگاه من به زندگیه. برای همین هم ممکنه با نگاه خیلی‌های دیگه ابلهانه باشه یا عاقلانه! معتقدم این رو شاید زمان معلوم کنه هرچند برای من به شخصه مهم نیست چون تعریف خودم رو از خوشبختی و زندگی خوب دارم که با تعریف رایج از خوشبختی خیلی هماهنگی نداره!

من گاهی بوده که خیلی زندگی برام سخت شده٬ مثل خیلی از هم نسلهام مجبور بودم برای بدست آوردن موقعیت هایی که دوستشون دارم به سختی بدوم! خیلی وقتها هم بوده که به اون چیزی که دوست داشتم نرسیدم٬‌ ولی تقریبا در بیشتر این موارد اون چیزی که بعد بدستم رسیده بسیار بهتر بوده از چیزی که دنبالش بودم یا چیزی که دوست داشتم. فکر میکنم این دلایل عمده ای داشته! مهمترینش شاید اعتقاد من به وجود خدا و حکمت در اتفاقی بوده که در زندگی برام رخ داده و دلیل دیگه اش شاید این بوده که من چون تلاشم رو در حد امکاناتم کردم٬ طبیعت هم به من اون چیزی که باید در واقع بهش میرسیدم بهم داده هر چند خودم چیزی دیگه ای رو شاید میخواستم.

 

من وقتی که داشتم فارغ التحصیل میشدم چیزی که درباره خودم میدونستم این بود که نمیتونم برم سر یه کارگاهی چیزی یا شرکت های مهندسی مشاور عادی و اینها یه حقوقی بگیرم آخر ماه به آخر ماه. هر چند که تازه گیر اومدن کار نسبتا مناسب برای من که دانشگاه تهران بودم، شاید اونقدرها سخت نبود، ولی آدمهای دور و برم رو که میدیدم (دوستای خودم و سال بالایی ها) حتی اونها که تو شرکتهای خوب و معروف رفته بودن٬ من یه چیزی بود ته دلم که بهم میگفت این اونی نیست که من میخوام باشم. خصوصا وقتی میدیدم که ته کار مهندسی تو فرایند که گل سرسبدش بود مثلا، میشد محاسبات پمپ و پایپینگ و یا پی اف دی خواندن و اینها، یه جورایی تو کت من نمیرفت! من کار بهتر و علمی تری یا اصطلاحا آکادمیک‌تر رو دوست داشتم. این شد که حتی با اینکه برای کارآموزی تو شرکتهای خوب میشد برم و تازه کلی هم استاد مسئولش بهم توصیه کرد که برو حداقل ببینی با محیط صنعتی آشنا بشی٬ واقعا خودم احساس علاقه ای نمیکردم. چیزی که ترجیح میدادم کار تو یکی از آزمایشگاههای دانشکده بود که رفتم و با اینکه سخت بود، ولی چون علاقه بود، کارم خیلی خوب شد، و نه تنها برام لذت داشت بلکه مقاله کنفرانس هم شد. بعدها هم هیچ وقت از این انتخابم پشیمان نشدم. من حتی یک سال اضافه ایستادم تو یکی از آزمایشگاههای دانشکده برای یه پروژه علمی و مثل کارگر بی جیره و مواجب کار کردم و دستگاهی تو آزمایشگاه ساختم که قیمت واقعی‌اش شاید هزارها دلار آب میخورد اگه دانشگاه میخواست اون رو بخره. اینها رو واسه تعریف از خودم نمیگم بلکه میخوام وقتی میگم علاقه به کار داشتم حدش دستتون بیاد. چرا که اونهایی که دستی بر آتش کار علمی تو ایران دارن میدونن که یه کار علمی کردن با اون عدم امکاناتی که تو ایران هست چه مصیبتیه. و آدمهایی که اون موقع به من نگاه میکردن، فکر میکردن من دیوانه ام چون با مدرک لیسانسم میتونستم برم یه جایی حداقل ۳۰۰-۴۰۰ تومن حقوق بگیرم و خلاصه یه سال الکی انگار عمرم را به باد داده باشم اونطوری بود برای اونها...

این طور وقتی به نتیجه رسیدم که من آدم تیپ آزمایشگاه و تحقیقم و دوست دارم مسیر زندگی آینده‌ام از این راه بگذره، شروع کردم به فوق رو جدی خوندن! یعنی یه باری هم سال قبلش فوق داده بودم ولی خوب جدی و یا به عبارت درست‌تر "کنکوری" نخونده بودم و رتبه خوبی هم نیاوردم! اما دیگه وقتی به این نتیجه رسیدم که من باید ارشد و بعدش هم دکتری قبول بشم چون با لیسانس نمیخوام زندگی کنم٬ و تیپ کار صنعتی رو دوست ندارم، شروع کردم به کنکوری خوندن به معنای واقعی و تست حفظ کردن و اینها (در صورتی که سال قبلش نشسته بودم انتقال حرارت هولمن و جرم تریبال رو میخوندم٬ اون سال نشستم به زدن تستهای کتابهای خداکرمی و اون یکی که کتابهای آبی قطع وزیری داره و کتاب هشت استاد و این مزخرفات رو چند دور خوندم!) در همین بحبوحه٬ تقریبا با اصرار خانواده رفتم برای آزمون استخدامی شرکت نفت (یعنی رسما مادرم برام فرم پست کرد چون خودم گفتم من دوست ندارم و آدم این تیپ کارها نیستم و ...)

رتبه کنکور من ۳۳ شد و شاید هم بهتر میتونست بشه اگه سیستم کنکور عوض نشده بود! به هرحال اولین سالی بود که ماشین حساب ممنوع شده بود و از وقت کنکور هم نیم ساعت کم کرده بودن و کنکور بیشتر شبیه رالی بود تا مسابقه علمی و چقدر هم غلط غلوط داشت که بماند!

از طرف دیگه آزمون استخدامی هم خیلی نتیجه خوبی آوردم٬ نشون به این نشون که افتادم شرکت فلات قاره که گل سر سبد شرکتهای تابعه وزارت نفته و سیستمش ۲-۲ هست به جای سیستم ۳-۱ شرکتهای دیگه‌ی نفتی یعنی به ازای هر دو هفته کار٬ دو هفته استراحت داره در حالیکه جاهای دیگه سه هفته کار و یه هفته استراحت و به علاوه انگار مزایای بهتری هم داره٬ و من تو مصاحبه هم که رفتم دیدم از بخشهای دیگه شرکت نفت امتحان ارتقا میدن تا بتونن خودشون رو منتقل کنن فلات! مصاحبه هم عالی انجام شد و من یه رزومه خفن داشتم که انگلیسی بود و نمره خوب تافل (یه شکلی که بنده خدا اومد مصاحبه انگلیسی کنه، دید بابا حاجی‌تون از خودش "اینکاره‌تر" است زود سر و تهش رو جمع کرد٬ همون فارسی ادامه داد) و یه سری سوال پرسید سر رزومه ام و اینها! بعد هم نامه اومد که شما قبول شدین٬ بیایین بریم مناطق نفتی رو ببینین که خوشتون میاد یا نه! من هم رفتم یه بازدید ۳ روزه با یه سری دیگه که مثل خودم قرار بودن استخدام بشن و اونها فوق لیسانس مهندس مکانیک از پلی تکنیک و صنعتی اصفهان بودن و با شرایط نخبگی و بدون امتحان اومده بودن برخلاف من که لیسانس مهندسی شیمی بودم و با امتحان اومده بودم! و تازه ما رو بردن یکی از بهترین جاهاش رو که خارک باشه نشون دادن (شرکت فلات قاره که اون موقع من توش قرار بود رسمی بشم از جزیره خارک روزی حدود ۳۰۰ و خرده ای هزار بشکه نفت صادر میکرد). میگم بهترین جا جزیره خارک بود، چون مثلا سکو هست وسط دریا که میری ۱۴ روز رو آب آویزونی وسط کوسه‌ها٬ با هلیکوپتر برات غذا میارن! یه اشانتیون بگم براتون که تو بازدید٬ قرار بود ما رو ببرن بهمون سکوها رو نشون بدن، بعد هلیکوپتره (که فکر کنم از غنیمتی‌های شاه اسماعیل صفوی تو جنگ دوم ایران و عثمانی بودَ) متصل به لقاءالله شده بود!  ما که نشد (خوشبختانه!) بریم بماند٬ بحث در حد چگونگی غذا رسانی به اون بدبختهای رو سکو بود! لازم به ذکر نیست که باسابقه ترها دنبال این بودن که خودشون رو منتقل کنن رو جزیره (خشکی!!) و این تازه استخدامی ها رو قرار بود انگار بفرستن جای اونها٬ از این چیزها هرچی بخوام بگم باز هم هست٬ ولی نکته اینه که من به شخصه آدمی نیستم که از اینجور سختی ها تو کار بترسم٬ یعنی اگه کار رو دوست داشته باشم این مشکلات برام هیچ هست واقعا٬ ولی چیز بسیار بدتری که من رو ناراحت کرد این بود که مثلا من کسایی رو دیدم که دانشجوهای نخبه بودن و بدون امتحان سالهای قبل اومده بودن استخدام شده بودن اون هم از جاهای واقعا خوب مثل صنعت نفت آبادان٬ دانشگاه خودمون و یا شریف و غیره و ذلک و بعد من میدیدم که بعد از چند سال تبدیل شدن به فسیلهایی به معنای واقعی و این اعتراف خودشون هم بود و ما رو تحذیر میدادن از اومدن٬ هر چند خود مسئولهای استخدام شرکت میگفتن که به حرف اینها گوش ندین٬ ولی و من واقعیتی که تو اون قیافه های فسیل و خسته میدیدم (و کارگر مهندسهای قدیمی باسابقه) بیشتر باور میکردم و بیشتر ایمان میاوردم به اینکه این آینده ای نیست که من بخوام دنبالش باشم! بگذریم که من در نمایشگاه بین‌المللی نفت و گاز که چند ماه بعدش برگزار شد خیلی افراد قدیمی رو دیدم که بهم میگفتن حماقت نکنی نری چون خیلی جای خوبی هست و سکوی پرش هست و همینطور شرکتهای خارجی که آدمهای با چند سال سابقه شرکتهای نفتی داخلی رو استخدام میکردن با حقوقهای خیلی بهتر...

با این حال شاید وقتی یه مقدار وقتم بازتر شد براتون بنویسم که چی شد که من نه تربیت مدرس رفتم و (جایی که فوق قبول شده بودم) و نه شرکت نفت، اما نتیجه ای که من میخوام در این قسمت هر کدوم از شماها که این مطلب رو میخونین برای خودتون بهش برسین این چند تا گامه:

 

گام اول: آیا ما تصوری از آینده ای که میخواهیم داشته باشیم داریم؟

یا به بیان صریحتر٬ آیا تصویری که ما از آینده خودمان داریم تصویری ست که به علت اینکه همه میگویند قشنگ است یا همه دوست دارند آینده‌شان آنطور باشد انتخابش کرده‌ایم یا چیزی ست که ما واقعا آن را میخواهیم؟ آیا من دوست دارم بروم شرکت نفت چون همه میگویند خوب است و باکلاس است و یا "من در شرکت نفت" واقعا آن است که من دوست دارم بشوم؟ من دوست دارم فوق بخوانم و دکترا چون دیگه لیسانس خز شده و باهاش باید برم زمین بشورم پس فوق میگیرم که برم شیشه بشورم مثلا؟

 

گام دوم: آیا میدانیم که چطور باید تصویر آینده‌ی خومون رو بسازیم؟

و یا سوال مهمتر آیا به این حد از بلوغ رسیده ایم که بدانیم این خود ما هستیم که باید آینده‌ی خودمان را بسازیم و یا از آن دسته کثیر افراد هستیم که منتظریم تا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دهند تا یکی تصویر آینده‌مان را بگذار در زنبیل از آسمان بفرستد پایین که شما بفرمایید داخل تصویر آینده تان از خودتان شوید؟!؟

گام سوم: آیا ما تلاش کافی یا استفاده کامل برای ساختن اون تصویر میکنیم؟

آیا سعی میکنیم که اطلاعات کافی رو برای چطور بهتر ساختن اون تصویر از خودم بدست بیارم؟ آیا لزوما راهی که دارم میرم منجر به این میشه که اون تصویر بدست بیاد یا اینکه راه دیگه هم هست که اون تصویر رو بهتر به دست بده

.

.

.

خیلی گام های دیگه هم هست که باید اونها رو برداشت و من الان متاسفانه اونقدر وقتم باز نیست که بتونم براتون خیلی اینها را ادامه بدم! ولی میخوام بگم اگه من نه تربیت مدرس رفتم و نه فلات قاره، به خاطر تلاشی بود که کردم برای درست برداشتن اون گامها، هرچند از طرف اطرافیان که واقعا نمیدونستن چی تو ذهن من میگذره یا برنامه ام برای آینده چیه، از دست دادن هر کدوم از این فرصتها یه حماقت بود! اطرافیانم میگفتن این از دست دادن فرصت (چیزی که نظر اونها بود) از من بعیده! اونها من رو به منطقی بودن میشناختن و اتفاقا من پشت گامهام منطق بود ولی منطقی متفاوت با آنچه غالب به اون عقیده دارن! من منطقم این بود که موفقیت لزوما از راهی نمیگذره که همه دارن به سمتش هجوم میبرن، بلکه دقیقا نقطه موفقیت جایی خوابیده که کسی بهش نگاه نمیکنه و عبور از مسیرش به نظر جمع حماقته! و خیلی‌هامون با اینکه میدونیم این واقعیته ولی بسیار کم هستن کسانی که بهش عمل کنن...

لینک نوشته
   کار و کارآموزی   

دوستی در بخش کامنت پست قبل پرسیده بودند:

 

برای مصاحبه کار خیلی مهمه که کارآموزيتو پا لايشگاه تهران گذروندی يا پتروشيمی بندر امام. من فقط به کار فکر می کنم برا همين ميخوام تابستون سال سوم کارآموزيمو بگذرونم. اما هيچ جا به جز ماهشهر قبولم نمی کنن! ميشه يکم راهنمايی کنيد؟ممنون!

 

خوب این سوال چند بخش داره و من سعی میکنم در حد دانسته های خودم به اونها جواب بدم.

 

اول)

من در پست قبل به این اشاره کردم که در مصاحبه شرکت نفت این طور به نظر رسید که وقتی من گفتم کارآموزی ام رو در آزمایشگاه دانشکده بودم٬ خیلی به مذاقشان خوش نیامد. یعنی این که مصاحبه کننده دوباره تاکید کرد:‌ «منظورم کارآموزی ست و نه پروژه!» به عبارتی این طور فکر کرد که من سوالش رو درست متوجه نشدم و با پروژه قاطی کردم. ضمن این که ظاهرا تفکرشان نسبت به کار آزمایشگاهی همون تفکر ارلن و لوله آزمایش بود و فکر میکردن که من حالا که نرفتم یه جای صنعتی برای کارآموزی به این معنی است که نمیدونم آچار رو از کدوم طرف نگه میدارن٬ در حالیکه در آزمایشگاه هم کار من حالت نیمه صنعتی داشت و خلاصه به قولی کننده کار شده بودم. شاید بعدا در پستی قدری راجع به پروژه های خودم در آزمایشگاه های دانشکده توضیح دادم. به هر حال نمیتوان منکر مزایای حضور در یک محیط صنعتی شد به لحاظ تجربیاتی که در اثر تعامل با سایر افراد مجموعه از کارگر گرفته تا مهندسها و افراد اداری و غیره بدست میاید و این خود برای کسانی که قصد دارند در آینده در محیطهای مشابه کار کنند مسلما مفید است و حتی با دقت خوبی میتوانید آینده خودتان را از روی قدیمی های آن مجموعه حدس بزنید. مثلا من بعد از اینکه شرکت نفت قبول شدم و قرار شد برم جنوب کار کنم٬ به عنوان یک بازدید شرکت برایم بیلیط هواپیما گرفت و رفتم به یکی از جزایر که شرایط کار را ببینم و در عرض سه روز بازدید آنچنان از محیط زده شدم که عطایش را به لقایش بخشیدم و حتی به تلفنهایی که از شرکت نفت میشد جواب ندادم. تا نهایت یک نامه فرستادند برایم که پرونده من را به عنوان کسی که انصراف داده است٬ بسته اند.

شاید سوال این باشد که چرا از آنجا خوشم نیامد. البته این به اخلاق و روحیات هر کس بستگی دارد ولی عمده ای که من محیط را نپسندیدم این بود که به نوعی سیستمی راکد بود و شرکت کارش این بود فقط که نفت را بکشد از زیر زمین بیرون و بار کشتی کند. به علت اهمیت موضوع هم کسی اجازه نوآوری به اون صورت ندارد چون یک تغییر کوچک که مثلا باعث شود تولید ۱۰۰۰۰ بشکه به مدت ۳ روز افت کند سر انگشتی میشود ۷۰-۱۶۰ هزار دلار که از وزارتخانه نامه میزنند: شما دارید چه کار میکنید در آنجا؟ این جور محیطها به گروه خون من نمیخورد و ترجیح میدهم که بروم یک جایی کار کنم که آقای خودم باشم و نوکر خودم و این بود که قید کار در شرکت نفت که به نوعی بهترین کار دولتی ممکن به حساب میامد٬ را زدم و رفتم برای ادامه تحصیل. خصوصا دیدم آنجا مهندسان لیسانس و فوق لیسانس که با سمت تکنسین زیر دست یک دیپلم بودند با سمت کارشناس و دردناکش اینجا بود که این ارشد های دیپلمه چقدر تو سر این مهندسهای جوان میزدند و بی احترامی ها و خلاصه چیزهایی که من قاط میزنم اگه یکی بخواهد سر من در بیاورد و باز بدتر از اینها رکود سیستم و همین بچه های مهندس که در عنفوان جوانی شده بودند فسیل به تمام معنا!!!

 

دوم) من خیلی فکر نمیکنم تفاوتی باشد بین پالایشگاه تهران و پتروشیمی بندر امام و اینها خیلی شبیه هم هستند٬‌دستگاهها به هم شبیه و کارکنان و جو هم به همین وضع. این طور که بعضی دوستان میگویند پتروشیمی بهتر است برای بچه های مهندسی شیمی ولی در عین حال محیطش الوده است و کارکنانش سریعتر و بیشتر به مشکلات حساسیتهای پوست و ریه و اینها مبتلا هستند. خلاصه هرجا مزایا و مشکلات خودش را دارد. اگر مثلا میخواهید در شرکت نفت و شرکتهای مشابه آن مشغول شوید کار کردن در یکی از این محیطهای مشابه کفایت میکند. تنها چیزی که من شنیدم این است که پتروشیمی های جدید به خصوص اراک از لحاظ تجهیزات و فرایند پیشرفته تر هستند و تر و تمیزتر ولی تهش همه سر و ته یک کرباسند. اگر هم میخواهید در شرکت های خصوصی کار کنید هم باز به همین منوال است هرچند به نظر من میرسد که اگر بتوانید در همان شرکت خصوصی مورد نظر کارآموزی کنید بهتر باشد مثلا دوست من در یک کارخانه قند کارآموزی رفت و بعد همانجا بهش پیشنهاد کار دادند.

 

سوم) این منعی ندارد که تابستون سال سوم کار آموزی را پاس کنید و اصلا اگر آدم این قدر هدفش را محکم تعیین کند و سفت بچسبد حتما بهش میرسد. ولی تجربه ای که من بدست آوردم این نکته را یادآوری میکند که هیچ وقت توانایی های خودتان را دست کم نگیرید. من افرادی را میشناسم که ۴-۵ سال بعد از لیسانس رفتند چند جا کار کردند و الان شرکت خودشان را دارند. خودتان را محدود نکنید. همان شرکت نفتی را که خیلی ها برایش سر و دست میشکنند٬ من رفتم و از طریق آزمون استخدامی قبول هم شدم٬ ولی واقعا مالی نبود و گفتم باشد مفت چنگ کسانی که قدرت ریسک ندارند و فقط در زندگی دنبال آب باریکه میگردند و پی وام ۲-۳ تومنی و یک آلونک هستند.

 

چهارم) من متوجه نشدم که چرا جایی جز ماهشهر شما را قبول نمیکنند. والا در دانشکده ما که منوال این است که شرکت ها و کارخانه های مختلف ظرفیت خودشان را برای پذیرش کارآموز اعلام میکنند و بعد گروه متقاضی ها را تقسیم میکند. منتها اگر برای یک موقعیت متقاضی بیشتر از ظرفیت باشد کار میکشد به معدل و این حرفها. به هر حال همانطور که گفتم فرقی ندارد و تازه اگر هم فرصت شغلی مربوط به نفت باشد در جنوب است تا تهران. مگر اینکه در تهران پارتی داشته باشید که همان پارتی هم میتواند کار جور کند برایتان و هم کارآموزی. غصه اش را نخورید!  

لینک نوشته
   چشم انداز بعد از ليسانس   

يكي از دوستان خواننده دو سوال پرسيده بودند كه من فكر كردم جوابش را همين جا بگذارم شايد به خاطر عموميتشان به درد بقيه هم بخورد:

1- سوال اين است كه كاراموزي كجا برويم كه به درد بخورد؟ من خودم شخصا كارآموزي در يكي از آزمايشگاههاي دانشكده رفتم. و در دو قسمت مدلسازي و بعد هم اوپريشن يك راكتور كار كردم كه در نهايت هم مقاله شد ولي اين براي مورد خاص من خوب بود، ‌در حالي كه ممكن است لزوما بهترين گزينه نباشد چرا كه مثلا در مصاحبه شركت نفت اين را از من پرسيدند كه كارآموزي كجا كار صنعتي كرده ام و كار آموزي در آزمايشگاه دانشكده را به عنوان تجربه كاري قبول نداشتند هرچند مقاله اي كه من در آن چند ماه توانستم در يك كنفرانس ارائه بدهم براي كار اپلاي به نسبت بيشتر از تجربه صنعتي به دردم خورد وحتي خود نفتي هايي كه با من مصاحبه ميكردند با پروژه ام حال كردند. بعضي از دوستان من در واحدهاي صنعتي مثل پالايشگاه و پتروشيمي دوره ديدند و يا كارخانه جات و شركتهاي كوچكتر عموما خصوصي. اين جا هم بسته به تيپ افراد به دو سه دسته عمومي تقسيم ميشوند. دسته اول را ميگذاريم دسته اي كه ميخواستند كارآموزي را به هر دليلي بپيچونند!‌ مثلا يكي از بچه ها كه در يكي از پالايشگاه ها كارآموزي داشت و قصد هم داشت كه براي كنكور بخواند،‌ صبح ساعت هفت با سرويس شيفت صبح ميرفت سركار و دفتر حضور غياب را امضا ميكرد و بعد ساعت هفت و نيم با سرويس شيفت شب كه كارشان تمام شده بود برميگشت به استراحنگاه و مينشست سر درسش!! يك سري هم كه معمولا در شركتهاي دوست و آشنا ميروند و امضا كل سه ماه را همان روز اول ميگيرند و خلاصه تيريپ دو در. دسته ديگر ميروند كه يك كاري ياد بگيرند ولي شانس ندارند و به يكي از عوامل زمان نامناسب،‌ مكان نامناست و يا هر دوي اينها برميخورند و خلاصه دو سه ماه علافي دارند و تمام. يك دسته هم هستند كه هم دوست دارند كار ياد بگيرند و هم اينكه با شانس يا با پرس و جو در يك موقعيت خوبي قرار ميگيرند. مثلا يكي ديگه از دوستان من كارآموزي رفت به يكي از واحد هاي پالايشگاه تهران و از شانس خوبش آن واحد در دوره اورهال (تعمير اساسي) بود. اين يعني خيلي دستگاهها را كامل باز ميكنند براي تعمير و تميز كردن و في المثل ميتواني بروي داخل يك مبدل حرارتي و يا سيني هاي برج را ببيني و ستارت آپ و شات دان كردن يك سيستم پيوسته را ببيني و هزار و يك چيز ديگر. شركت هاي خصوصي كوچك و بزرگي هم هست كه بسته به زرنگي و قدرت روابط عموميتان ميتوانيد تجربيات خوب و ارزشمندي پيدا كنيد و البته امكان اين هم هست كه علافي كنيد. مثلا يك توصيه من اين است كه اگر قصد داريد براي بعد از ليسانس يا فوق ليسانس وارد بازار كار شويد برويد يك جايي كه معتبر است براي كار آموزي و اگر هم ديديد جاي خوبي ست همانجا يك جوري دست خودتان را بند كنيد. J

2- سوال ديگر در باره يكي از پست هايي بود كه من قبلا وعده داده بودم بنويسم حتي شايد مهمتر از سوال بالا باشد در باره گزينه هاي پيش رو بعد از فارغ التحصيلي ست. ببينيد يك واقعيتي كه از نظر من در ايران ما با آن مواجه هستيم اين است كه زندگي تا حدودي و بسته يه فرد غير قابل پيش بيني ست. يعني اگر شما انتخابهايتان در زندگي را محدود به يك گزينه بكنيد خيلي ممكن است كه ضرر كنيد. مثلا سال قبل من انتخابم را فقط محدود كردم به كنكور فوق و از ديدگاه خودم هم خوب خواندم ولي متاسفانه به دلايلي كنكور من آنچيزي كه دلم ميخواست يعني روزانه تهران يا شريف نشد. اين شد كه براي سال بعدش يعني امسال،‌ با توجه به تجربه ناهمواري كه داشتم، سعي كردم تا گزينه هاي بيشتري را در انتخابهايم بگنجانم. انتخابهاي پيش رو را اينطور براي خودم مرتب كردم:

 

اين كه دوباره بنشينم براي كنكور امسال درس بخوانم.

اين كه براي ادامه تحصيل در خارج از كشور اقدام كنم

اين كه براي بازار كار اقدام كنم.

بياييد با هم ريسك انتخاب يك گزينه از انتخابهاي بالا را بررسي كنيم:

 

اگر بخواهيد براي كنكور بخوانيد همواره اين احتمال وجود دارد كه شكل سوالها به ترتيبي تغير كند (نظير اين چند ساله اخير كه فرم سوالها به طور مداوم دچار تغيير و تحول بوده و حتي امسال به شكل غير منتظره اي نيم ساعت از وقت امتحان را هم كم كردند) به هر حال اگر ميخواهيد فقط براي كنكور برنامه ريزي كنيد به نظر ميرسد كه راهي نداريد جز اينكه قشنگ كتابهاي سورس و تست را لغت به لغت حفظ باشيد تا بتوانيد هر گونه سوالي چه مفهومي و چه محاسباتي را با نگاه! و بدون اينكه حالا بخواهيد فكر كنيد كه چكار بايد با اين سوال بكنيد يا اينكه بخواهيد حلش كنيد و بعد بفهميد كه بلد نيستيد، حل كنيد و خلاصه اينها با كم كردن زمان كنكور ميم شيمي عملا وقت طلا است را به منصه ظهور رسانده اند! من البته اينها را ميگوييم براي آنها كه سطح انتظار بالايي دارند وگرنه يك مقدار ساده گيرانه تر هم ميشود با مسئله برخورد كرد و مثلا به فوق شبانه دولتي يا دانشگاه آزاد هم رضايت داد، ولي صادقانه ميگويم و بدون خداي نكرده قصد توهين كه حالا مگر در همين دانشگاه تهران و شريف و پلي تكنيكش چه خبر است يا استادهاش كي هستند كه بخواهيد برويد دانشگاهايي پايين تر! ‌درست است كه هر جايي ارزشش را از ساكنانش ميگيرد و ابنكه آدمها ميتوانند با تلاش خودشان به هر جا كه در روياهايشان دارند برسند،‌ ولي باز ارزش همين تهران و شريفش هم به اعتقاد من به همان است كه با چهار تا دانشجوي درس خوان و بالاتر از خودتان احتمالا آشنا ميشويد و بعضا اساتيدي كه يكي دو تا كار حسابي دستشان است و اينكه بعد هم اگر بخواهيد برويد بازار كار اسم شريف و تهران هنوز هم برش خودش را حفظ كرده و برايتان در مصاحبه و اينجور چيزها كار راه انداز تر است اگر مهندس فابريك هستيد. پس ميبيند كه كنكور يك حاشيه اي از ريسك را دارد و اين كه در دوره اي كه براي كنكور ميخوانيد به جز يك عده معدود بقيه دوره هاي افت و خيز دارند و ممكن است اگر شانس نداشته باشيد روز كنكور در دوره افتتان باشيد!!!

 

ادامه تحصيل در خارج از كشور هم موانع خودش را دارد. اولا كه اينجا هم من باز بر دانشگاههاي معتبر آنور و نه هر دانشگاهي مثلا روسيه و مالزي و اينها تاكيد دارم. براي دانشگاههاي خوب آمريكا و اروپا نياز داريد به يك سري حداقل هايي مثل معدل و نمره زبان (تافل و ...) و اگر آمريكا باشد كه پاي امتحان جي آر اي هم ميايد وسط و اينها علاوه بر جستجو براي كمك هزينه تحصيل و استاد كه شما را بخواهد و پروژه به درد بخور و بعد هم مشكل سربازي براي پسر ها هست و يا مشكلات خاص كه بعضي دختر ها با آن مواجه هستند و هزينه هاي اوليه اش كه حتي اگر موفق به گرفتن بورس يا كمك هزينه هم شويد باز قابل حذف نيستند و تازه سواي همه اينها سختي دوري از خانواده و زندگي در يك كشور غريب كه آنجا ممكن است گريبانگير شما شود و بدتر از همه اينها اينكه، اين انتخاب با وجود هزينه بالاتر باز هم ريسك دارد و ممكن است نهايتا بعد از 4-5 ميليون هزينه هم نتوانيد از جايي پذيرش بگيريد. و اين بحث تحصيل خارج از كشور اصلا يك پست جدا ميطلبد كه حالا باز كي يك ايميلي بزند و من وقت كنم بنشينم بنويسم خدا ميداند...

كار هم كه باز ريسك خودش را دارد و براي شركت هاي دولتي امتحانهاي قيفي كه از يك لشگر آدم فقط يكي دوتا ميخواهند و شركت هاي خصوصي كه معمولا رابطه هايي هم لازم دارند براي ورود و اينكه اصلا وقتي ميروي سر كار و به اصطلاح مزه پول آمد زير زبانت ديگر به اين راحتي ها تن به كار شاق درس خواندن نميتوان داد و خلاصه ممكن است پشتت باد بخورد يا اصلا از جرگه درسهايي كه خوانده اي خارج شوي و بروي قاطي باقالي ها و يك كار غير مرتبط با درس كه ديگر بايد فاتحه ادامه تصيل را خواند و اين را خيلي ها نميپسندند و در مقابل خيلي ها هم اصلا دنبال كار هستند و ادامه تحصيل برايشان بي معني ست و خلاصه آدم بايد بنشيند سنگهايش را با خودش وا بكند ببيند چه كاره است و هدفش چيست از زندگي و اين قصه ها كه ديگر جايش اين وبلاگ نيست.

در مورد خود من، من هر سه راه بالا را براي امسال سعي كردم ادامه بدم و خوب اين روي من فشار مضاعفي آورد. مثلا در بحبوحه كنكور دنبال بورس ميگشتم و با دانشگاههاي آن طرف مكاتبه ميكردم و در عين حال آزمون استخدامي شركت نفت را دادم و هرچند الحمدالله تمام اين موارد به نتيجه خوب و قابل قبول هم رسيد (البته هنوز نتيجه نهايي كنكور نيامده است) به هر حال اين امكان هم وجود داشت كه هيچ كدام از اين راهها به نتيجه دلخواه من نرسد و اين ريسكي بود كه من پذيرفتم و چند هندوانه را با يك دست برداشتم. بدي اين روش اين است كه شما بخاطر اينكه نميتوانيد تمركز روي يك كار بكنيد هر كدام از گزينه هايتان تا يك حدي جواب ميدهد و مثلا نه كنكورتان عالي ميشود و نه اينكه اپلاي كردن بهترين جواب را ميدهد. به هر حال تمركز روي يك گزينه هم با قبول ريسكش نتيجه بهتري را ميدهد. اينكه تمركز كنيد روي كنكور و چيزهاي ديگر را بيخيال شويد و مثلا حتي كارآموزيتان را هم اگر مانده بندازيد براي تابستان بعد كنكور و همين طوري همه چي را تعطيل كنيد و فقط كنكور و كنكور، تا اگر خدا خواست و بقيه چيزها هم جفت و جور شد، يك رتبه عالي بياوريد. بعدش دوباره تمركز كنيد روي فوق ليسانس و همه نمره هايتان در حد توپ باشد و يك تز خفن كه حتي استاد راهنمايتان هم ازش سر درنياورد و يكي دوتا مقاله ازش دربياوريد و براي دكترا در دانشگاههاي عالي آنور آب اقدام كنيد. كه اين به همين مقدار كه آينده ايش روشن تر ميزند، ريسك هم دارد و خلاصه تصميم با خودتان است و بر مبناي شناختي كه از توانايي هايتان داريد و هدفهايي كه داريد و اينكه نميشود براي همه يك نسخه پيچيد خلاصه...

پس من چند تا پست به شما وعده كنم تا ببينيم كي برسم بنشينم بنويسمشان. يكي درباره كنكور امسال و تجربياتش براي كساني كه ميخواهند براي كنكور سال بعد بخوانند. يكي درباره چگونگي و مراحل اقدام براي ادامه تحصيل در دانشگاههاي خارج از كشور و يكي دو تا ديگه هم پست درباره كار و بار و اين حرفها.

لینک نوشته
   راه کار نزديکی صنعت و دانشگاه   

سايت اينوسنتيو  که مربوط به يک شرکت در ماساچوست آمريکا با همين نام است اين امکان را فراهم کرده تا صنعت با محققين ارتباط بهتری داشته باشد. شيوه کلی کار به اين ترتيب است که مشکلات روزمره در فرايندها و موضوعات مختلفی که کارخانه ها و صنايع با آن درگيرند برای اين شرکت فرستاده ميشود و اين شرکت از طريق ای-ميل اين مطالب را به کاربران و محققين عضو شبکه ارسال ميکند. اگر محققی راه حل را پيدا کرد ميتواند در بخش حل مشکل ريجستر کرده و راه حل را ارائه دهد. جوايزی هم بنا به اهميت مشکل به وی داده ميشود. پيشنهاد ميکنم که يک نگاهی بندازيد. حتی همين که در جريان مسائل روز مبتلا به صنعت روز غرب هم که قرار بگيريد خودش منفعت است. هر چند اين ايده خوبی ست که علاقه مندان شرکت هايی از اين دست بنا کنند که به نوعی دلالی مثبت علم و پول ما بين صنعت و محقيق ايجاد ميکند. به نظر شما راه حل های عملی ديگر برای کاهش اين فاصله صنعت و دانشگاه در کشور ما چيست؟ 

لینک نوشته
   پيش درامد ارشد   

امتحان ارشد هم یک کنکور است، شبیه کنکور کارشناسی ست. هم درس خواندن درش نقش دارد و هم کمی تا قسمتی شانس، هر چند که من معتقدم با درس خواندن بیشتر بایستی نقش شانس را کمتر کرد.

شانس یعنی اینکه شما همین طور هردمبیل درس بخوانید، ولی امتحان ارشد هردمبیل تر از آنچیزی که شما خوانده اید از کار دربیاید و شما عشق کنید!!

 

خوب من مبنام اینه کسی که الان داره این مطلب رو میخونه یک دانشجوی 81 ای یا 82 ایه و میخواد شروع کنه برای کنکور خوندن. فرض دیگه ای هم که دارم اینه که این بابا هدفش رو از اینکه برای چی میخواد فوق بگیره معلوم کرده. این خودش کم کاری نیست. امتحانش مجانیه! یعنی اونی که احساس میکنه میدونه برای چی میخواد مدرک فوق بگیره، میتونم یه بحث حسابی باهاش بکنم که بفهمه قضیه اینقدرها هم "هلو برو تو گلو" که اون فکر میکرده نیست و این قدر آپشن های خوب برای یکی با لیسانس هست که اگه بره فوق حتی میشه گفت که ضرر کرده. مثلا من الان دقیقا میدانم که برای چی میخواهم فوق بگیرم و اینکه حتی پشت بندش تمام تلاشم رو برای گرفتن دکتری هم خواهم کرد. حتی اگه به احتمالی امسال دقیقا اونجاهایی که مد نظرم است قبول نشوم، باز برای سال دیگه تلاش میکنم. موقعیتم اما طوریکه که به خاطر این تصمیمم دارم موقعیتهای شغلی که برام پیش اومده رو رد میکنم و توی دانشگاه خودم رو علاف کردم. این خیلی هم سخته و اگه من هدف خودم رو از ارشد گرفتن پیدا نکرده بودم، الان هم حسابی مردد بودم و هم حسرت به دل.

شاید یک پست دیگری راجع به آپشن های پیشروی فارغ التحصیل ها نوشتم.

 

برای کنکور شما یک وظیفه ای دارید که باید انجام بدهید و یک اتفاقی هم هست که احتمالا زمان کنکور میافته. یعنی ممکنه کنکوری که برگذار میشه حسابی مزخرف، خیلی سخت، خیلی آسون و خیلی چیزهای دیگر باشد.

توصیه اکید1: اصلا به اینکه ممکنه کنکور چطوری باشه و یا ممکنه چطوری نباشه، اینکه مثلا سال دیگه آ.ت.ت هست یا نه، اینکه کنکور سال فلان مفهومی بوده و یا کنکور قبلی ش سخت بوده و اینکه ماشین حساب رو حذف کردن یا خیلی چیزهای دیگه به اندازه پشیزی هم اهمیت ندین. هر لحظه فقط به این فکر کنید که شما کارتون چیز دیگه ای غیر از غصه خوردن راجع به این چیزها ست!

 

یک متد که به نظر من خوب میاد اینه که برای هر درسی یک کتاب و فقط یک کتاب از بین رفرنسهای معتبر و مشهور انتخاب کنید. بعد برای خودتون یک برنامه زمانبندی شده تهیه کنید که در طی اون تا آخر تابستون و نهایتا انتهای مهر یک دوره درسها رو بتونین ببندین. رو این نکته تاکید دارم که عمده وقت شما در تابستون است. پس آن را هدر ندهید. کار آموزی رو هم بندازین برای تابستون سال چهارم یا اگر 81 ای هستید بندازیدش برای تابستون سال پنجم. بعد توی تابستون و تا قبل از اینکه تر 7 یا 9 تون شروع بشه سعی کنید که حتما اون کتابهای رفرنس که برای هر درس کنار گذاشته بودین رو بخونین  و سیلابسها رو تموم کنید.

 

توصیه اکید 2: هر چند خیلی کم پیش میاد که ما ایرونی ها به برنامه ریزی هامون مقید باشیم، ولی اینجا ملزم نبودن به برنامه میتونه براتون عواقب بدی داشته باشه.  یکی از نتایج مهمی که برنامه ریزی باید براتون داشته باشه اینه که بتونین دقیق دامنه توانایی های خودتون رو مشخص کنید. پیشنهاد میکنم اول دو سه تا برنامه کوتاه مثلا یک هفته ای بریزید و ببینید که چقدر مداوم میتونین در روز و در هفته کار کنید و اینکه بازده تون چقدره، برای فهمیدن کدوم درس باید بیشتر وقت بذارین و چیزهایی از این دست...

 

تموم کردن کتابها باید با جمله به جمله خوندن اونها همراه باشه و سعی کنید که چیزی از زیر دستتون در نره. منظور این که تا جایی که میشه سعی کنید که بفهمید و بعد از روی مطلب عبور کنید. با این حال این شیوه یک عارضه جانبی مرگبار داره. به عبارت دیگه فقط اگر کتاب جرم تریبال رو در نظر بگیرید، خوندن خط به خطش میتونه به تنهایی بیشتر از 6 ماه طول بکشه. برای همین هم باید به یک نقطه بهینه حین خواندن درس دست پیدا کنید. هر وقت مبحثی را خواندید هم بد نیست تا در طی هفته های بعدش، یک کتاب تست طبقه بندی شده را به عنوان زنگ تفریح! و جهت آزمایش خودتون روی همون مباحثی که تا اون هفته خوندین، کار کنید.

 

توصیه اکید3: اصلا احساس ریلکسیشن به این معنا که هنوز تا کنکور خیلی وقته، در هیچ مرحله ای از از این 9 ماه باقیمانده تا کنکور پیدا نکنید. به مرور که در کار پیشرفت میکنید و دامنه رتبه ای که مد نظرتان هست کم و کم تر میشود، اگر خوب پیشرفته باشید، احساس برعکسی هم پیدا خواهید کرد.احساس ریلکسیشن الان نتیجه اش احساس استرس وحشتناک در یکی دو ماه مانده به کنکور خواهد بود.

 

اگر به ادامه این موضوع علاقه مند باشید، من اینجا میتوانم یک سری کتاب و برنامه سیلاب بندی شده و اینها هم البته از دید خودم بذارم و موضوع را کمی بیشتر بسط و توسعه دهم. وگرنه هم که همین جا این موضوع را میبندم.

لینک نوشته
   مهندسين فوق دیپلم   

من از اول خيلی به اين کل کل هايی که بين رشته های مختلف است اهميتی قائل نبودم و الان هم خوشم نمی آيد که کسی رشته ی ديگری را تحقير کند. اصولا معتقدم که يک فلسفه ای پشت ابداع هر رشته ای بوده است. به عبارت بهتر يک نيازی در جامعه بشری بوده و به دنبال اين نياز بوده است که يک رشته ای در دانشگاه متولد شده است. اين مقدمه را داشته باشيد تا بعد.

کلا رشته های مهندسی به چهار رشته مادر تقسيم بندی ميشوند و ما بقی رشته های مهندسی به صورت زير شاخه اين رشته ها يا ترکيبی از اين رشته های مادر محسوب ميشوند. اين چهار رشته عبارتند از:

مهندسی برق

مهندسی عمران

مهندسی مکانيک

مهندسی شيمی

برای مثال مهندسی هوافضا به صورت زير رشته مکانيک است و يا مهندسی معدن که به صورت زير رشته عمران است و يا مهندسی پزشکی که ما بين مهندسی برق و مهندسی مکانيک و مهندسی شيمی ست. اين را هم به عنوان مقدمه دوم نگه داريد.

بعد از بحث و بررسی بسيار علما به اين نتيجه رسيدند که قرن آينده قرن سه دانش خواهد بود: بيوتکنولوژی نانوتکنولوژی و بالاخره ميکروالکترونيک.

هر چند بيوتکنولوژی در حيطه مهندسی شيمی مهندسی کشاورزی مهندسی پزشکی و بالاخره خود علوم پزشکی قرار ميگيرد. ولی از نظر توليد انبوه کار کار مهندسان شيمی ست.

علم نانوتکنولوژی هم که باز در سيطره مهندسين شيمی و مواد است. ميکرو الکترونيکس هم که به نظر ميرسد بايد در اختيار مهندسين برق باشد در خيلی زمينه ها مجبور به داشتن ارتباط تنگاتنگ با مهندسين شيمی ست.

خيلی رک ميخواهم بگويم الان رشته هايی مثل مهندسی مکانيک و مهندسی عمران را من در حد فوق دیپلم قبول دارم. اين را از نظر سطح تکنولوژيک در اين رشته ها ميگويم و به آن اعتقاد هم دارم. اصلا خوشم نمياد که يک سری از ميم شيمی های خودباخته برای توصيف رشته ای با اين وسعت و زيبايی به اين عبارت مستمسک ميشوند که :‌ رشته مهندسی شيمی همان رشته مکانيک سيالات است که فقط ۳۰ واحد با آن اختلاف دارد. باز اگر يک مهندس مکانيک برای توجيه رشته اش يک چنين چيزی بگويد باز قابل تحمل تر است!

آقا سوال: پس چرا مهندسی مکانيک و عمران در کشور روی بورس هستند؟ جواب اين را در بخش قبل به طور ضمنی دادم. ببينيد اين يک چيزی ست که با سطح تکنولوژيک کشور پيوند دارد. اگر من ميگويم مهندسی عمران يا مکانيک در حد فوق دیپلم هستند اين را بايد توجه کنيد که سطح تکنولوژی کشور به زور به سيکل ميرسد. برای همين هم هرچه يک رشته ای سطح تکنولوژی مورد نيازش کمتر باشد امکانات مورد نياز کاری اش فراهم تر است و تقاضا برای آن بالاتر است. زيرا در صنعت بيشتر به درد ميخورد.

سوالی بعدی که در اينجا به ذهن ميرسد اين است که چرا من ادعا ميکنم مهندسی اين چنين قدرتمند است؟ آيا هر کسی که برود مهندس شيمی بشود لزوما دارای چنين قدرتی خواهد شد؟ اگر که ما به هر تقدير به رشته ناشناخته و بکری به نام مهندسی شيمی پا گذاشته ايم چه کنيم که در ادامه راه موفق باشيم؟

جواب اين سوال را در پست های بعدی خواهم داد.

لینک نوشته
   چطور بخوانيم؟   

به نظر من چند نوع درس خواندن و به همين ترتيب چند نوع دانشجو داريم.

۱) دسته ای از دانشجوها هستند که اصلا برای درس خواندن به دانشگاه نيامده اند. همانهايی که نهايتا مدرک کارشناسی اش را ميخواهند. و بهترين نتيجه برای آنها اين به شمار ميرود که ننه و باباشان پز بدهند که بچه ام مهندس است. خوب تکليف اينها که مشخص است و معمولا هم با هر ضرب و زوری که شده مدرک رو ميگيرن.

۲) دسته بعدی يک مقدار پيشرفته تر هستن. درس خوندنشون هم مهندسيه. يعنی با مينيمم درس خوندن نمره های نسبتا خوبی هم ميگيرند. دم امتحان فقط هدفهای مشخص شده استاد را حالا هر کی که باشه به خوبی ارضا ميکنند و با جزوه خودشون رو به امتحان ميرسونن. اصولا خيلی يادگيری مد نظر اينها نيست.

من روی صحبتم با اين دو گروه نيست. اصل صحبتم راجع به آن گروه های ديگری ست که معمولا یا هدف يادگيری می آيند دانشگاه يا از يه جايی در تحصيل به اين نتيجه ميرسند که اين درس را بايد طوری بخوانند که دو روز ديگر برايشان به درد بخورد. کسانی که يا عشق شان اين درسی ست که ميخوانند و يا سرمايه ای جز اين درسی که ميخوانند ندارند و يا حداقلش اين است که نميخواهند اين قسمتی از جوانی شان را که در دانشگاه ميگذرد به باد دهند.

در بين اينها يه عده هدفشان اين است که مهندس آچار بدست شوند. من خودم دوستانی دارم که اين تيپی هستند. از نظر من هم هر کسی روحيه اين کار را داشته باشد خيلی ميتواند به کشور خدمت کند. در صنعتمان که کارش افتاده دست اپراتورها و با اين توده مهندسانی که کسر شان ميدانندآچار به دست بگيرند خيلی اين افراد غنيمت هستند. اگر دوست داريد يه همچی کسی بشيد از همان روز اول بزنيد بريد تو صنعت با دل محکم و قول ميدهم که اگر زحمت بکشيد و چند سالی عرق بريزيد خيلی راحت ميتونين بعد چند سالی به درآمد خوب برسيد و حتی کاری برای خودتون راه بندازين.

اما گروه ديگری بيشتر روحيه شون با محيط تحقق توافق داره. يعنی دنبال يه گوشه آروم هستند که بشينن کار و تحقيقشون رو بکنن. برای اين افراد هم کاری که متصوره اينه که يا تو دانشگاه استاد بشن و يا اينکه برن تو واحدهای تحقيق و توسعه شرکت ها و کارخانه ها. البته در کشور ما اين سيستم محدوديت هايی داره. چون صنعتمون با اون اتفاقی که در دانشگاه ها می افته خيلی مربوط نيست. اگه طرف يه مقدار زرنگتر باشه هم که ميتونه شرکت مشاور راه بندازه که البته سختی های خودش رو داره.

اما تمام اين حالت ها خيلی ربطی به اون درسی که تو دانشگاه و استادها بهتون ميدن نداره. برای هرکدام از اين حالت ها خودتون بايد زحمت بکشين و عموما از استادها بعيده که به طور عمومی برای دانشجوهای علاقه مند تلاشی بکنند. لزوما هم شما اگه خيلی بخواهين مفهومی و يا گسترده درس بخونين به اين معنی نخواهد بود که نمرات خوبی را خواهيد گرفت و يا دانشجوی ممتاز آموزشی بشويد. اين هزينه ای ست که بايد بپردازيد مگر اينکه برای نمرات بالاتر و بهتری exam base درس بخونين. اين همون چيزيه که برای کنکورخونی هم لازمه که اون رو رعايت کنين.

اگر خدا بخواهد و وقت داشته باشم بزودی براتون راجع به اين موضوع صحبت ميکنم.

لینک نوشته
   بالاخره   

با تمام فراز و نشيبهايی که داشت اما بالاخره تمام شد. ديروز شنبه صبح کنکور ارشد مهندسی شيمی برگزار شد. همين روزها يکی دو مطلب راجع به ارشد مينويسم. بچه های ۸۲ ای و نيز ۸۱ ای و هر کسی که واقعا دوست دارد تا سال بعد کنکور قبول شود از همين امروز شروع کنيد.

لینک نوشته
   پروژه های پژوهشی در شرکت گاز   

مهلت پروژه های پژوهشی شرکت گاز تا ۱۵ اسفند تمديد شده است. اگه با يک استاد دم کلفت روابط حسنه داريد و حوصله کار کردن روی يک پروژه را هم داريد بد نيست يک تلاشی بکنيد.

از اينجا ميتوانيد به پروژه ها دسترسی پيدا کنيد.

عليرضا

لینک نوشته
   جزوه های دانشگاه ام. آی. تی   

MITOPENCOURSEWARE

دانشگاه ام.آی.تی, از سال ۲۰۰۳ تا کنون سایتی را راه اندازی کرده است که در آن اطلاعات مفیدی راجع به اکثر دروسی که در این دانشگاه تدریس می شود ارائه میکند. اطلاعاتی از قبیل سیلابس درسی (Syllabus) زمان بندی تدریس (Calendar) و در غالب موارد نمونه هایی از جزوات کلاسی (Lecture Note) تمرینات (Assignments) و امتحانات (Exams) مربوط به آن درس قابل دسترسی است. برای مشاهده سایت اینجا را کلیک کنید.

لینک نوشته